تبليغاتX
تک پسر





























تک پسر

      عشق چیست ؟          


عشق یعنی ، مستی و دیوانگی

عشق یعنی ، با جهان بیگانگی

عشق یعنی ، شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی ، سجده ها با چشم تر

عشق یعنی ، سر به دار آویختن

عشق یعــــــــــنی ...
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/26ساعت 13:52 توسط بابک|

مرا حلال کن ...
نه بخاطر بدی هایی که هرگز در حقت روا نداشتم ....نه
مرا حلال کن ...
به خاطر خوبی هایی که کردم و هرگز لیاقتش را نداشتی..

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت 0:21 توسط بابک|

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سرسوزن ذوقی

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت

دوستانی ، بهتر از آب روان 

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جا نمازم چشمه ، مهرم نور

دشت سجاده ی من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو

من نمازم را پی"تکبیره الاحرام" علف می خوانم ،

پی "قد قامت" موج

کعبه ام بر لب آب ،

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر

"حجرالاسود" من روشنی باغچه است


اهل کاشانم

پیشه ام نقاشی است

گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود

چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم

پرده ام بی جان

خوب  می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.


اهل کاشانم

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاک سیلک ""

نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد

                                                   سهراب سپهری

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 15:38 توسط بابک|

شبی مجنون در حال راه رفتن بود که یکدفعه از وسط سجاده عارفی گذر می کند: عارف این صحنه را که میبیند به مجنون گفت: مگر نمی بینی دارم با خدای خود رازو نیاز میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟ مجنون اینگونه پاسخ میدهد: من بیاد لیلی بودم و تورا ندیدم. تو که داشتی با خدای شیرین راز و نیاز می کردی چگونه مرا دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 13:24 توسط بابک|

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن




ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن   دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن   پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن
سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن   تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن
اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر   دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن   هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن
آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل   زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
از برای سود، در دریای بی پایان علم   عقل را مانند غواصان، شناور داشتن
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن   چشم دل را با چراغ جان منور داشتن
در گلستان هنر چون نخل بودن بارور   عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب   علم و جان را کیمیاگر داشتن
همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن   چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن
نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 0:56 توسط بابک|

اندکی فرصت بس کوتاهيست...

تا بدانيم که مرگ... 

آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...

مرگ هم حادثه است...

مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک...

نفس سبزبهاري جاريست.

نوشته شده در یکشنبه 1390/05/16ساعت 2:9 توسط بابک|

شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن « وگ دار» می خواند، به هر دم
خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.
 
شب است،
جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور.
و من اندیشناکم باز:
ـــ اگر باران کند سرریز از هر جای؟
ـــ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟...
 
در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟


نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت 0:57 توسط بابک|

اسپانیایی ها میگن :

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است !

ایتالیایی ها میگن:

عشق یعنی ترس از دست دادن تو
!
من میگم:

عشق یعنی همه چیز آدم

و ایرانی ها میگن :

عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام میشود.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/22ساعت 17:8 توسط بابک|

اگر روزی تهدیدت کردن بدان در برابرت ناتوانند..

اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست..

اگر روزی ترکت کردن بدان لیاقت با تو بودن را نداشته اند..

دکتر شریعتی

نوشته شده در دوشنبه 1390/03/30ساعت 13:44 توسط بابک|

دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم؟


بی مهر علی اگر بمیرم چه کنم؟


فردا که کسی را به کسی کاری نیست


دامان علی اگر نگیرم چه کنم؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/25ساعت 17:43 توسط بابک|

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

و

چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و

چه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

 

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/12ساعت 3:27 توسط بابک|

آدمک آخر دنیا ست بخند

                             آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

                                 شوخی کاغذی ماست بخند

آن خدایی که بزرگش کردی

                                 به خدا مثل تو تنهاست بخند 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/22ساعت 22:43 توسط بابک|

من تورا دوست دارم...

 دیگری تو را دوست دارد...

 دیگری دیگری رادوست دارد...

 و این چنین است که ما تنهاییم.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/14ساعت 13:21 توسط بابک|

انسان با دستانی گره کرده امد تا بگوید

همه چیز می خواهد.

ولی

با دستانی باز از دنیا رفت تا بگوید:

 چیزی با خودم نبردم.

نوشته شده در دوشنبه 1390/02/12ساعت 20:25 توسط بابک|

سلام به دوستای گلم

 نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چن وقته حالم گرفته از همه چی خسته و زده.

دلم درد ودل می خواد تنها جا و کسی که می تونم انجا و باش درد و دل اینجا و باشماست

چن  وقته پیش ه نفر گف دوسم داره و از این حرفا ولی حالا حتی محلم نمیزاره.

یه سوال: چرا دخترا عاشق می کنن و بد میزارن میرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در یکشنبه 1390/02/11ساعت 21:25 توسط بابک|

 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/09/03ساعت 0:50 توسط بابک|

مجنون وعیب جو

به مجنون گفت روزی عیب جویی                                                که پیداکن به از لیلی نکویی

که لیلی گر چه در چشمتو حوریست                                              به هر جزیی زحسن او قصوری است

زحرف  عیب جو  مجنون  بر آشفت                                              درآن آشفتگی خندان شد و گفت:

اگر   در   دیده ی   مجنون    نشینی                                               به  غیر  از  خوبی  لیلی  نبینی

تو کی ذاتی که لیلی  چون    نیکویی                                              کزوچشمت  همین بر زلفورویی است

تو  قد  بینی  و مجنون  جلوه   ناز                                                تو  چشم  و  او  نگاه  ناوک  انداز

و  مو  بینی  و  مجنون  پیچش  مو                                               تو  ابرو , او  اشارت های  ابرو

دل مجنون زشکرخنده ,خون است                                                تو لب می بینی ودنداد که چون است

کسی کاو را تو لیلی کردهای  نام                                                  نه  آن  لیلی  است  کز من برده آرام

نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/19ساعت 0:17 توسط بابک|

هفتم ابانماه را روز گرامی داشت کورش بزرگ نامگذاری کرده اند.چه کسانی ؟مهم نیست!مهم آنست که کورش بزرگ بود وگرامی داشت بزرگان کاری درست است و روزی را به گرامی داشت این بزرگ ُویژه کردن کارست پسندیده.در واقع کورش یزرگ از بسیاری یا بهتر است بگوییم همه ی خدایان ریز ودرشت قدیم- پیش از یکتا پرستی -بزرگتر وکارهایش برای مردم آن دوران از اهمیت وارزش بیشتری برخوردار بوده است.اگر به جنایت های حاکمان پیش وپس از آن از آشوریان وبابلیان واسکندر وتازیان وترکان وترکمانان وتیموریان ومغولان وهمین قاجاریان و..اندک توجهی داشته باشیم وسپس رفتار کورش را با شکست خوردگان ُدر نظر آوریم خواهیم دید که ما ایرانیان باید بسیار بیش از این به کورش افتخار کنیم.واگر توجه کنیم که برخی ملت ها از ناچاری افتخاراتشان از نوع چنگیز است وتیمور و..واگر جهان رفتار به اصطلاح رهبرانی چون ناپلئون و...هیتلر و...را با ان رفتار در ۲۵۵۰ سال پیش به سنجد-مردم جهان باید به کورش بنازند.راستی چند وچندین جایزه ی صلح نوبل می تواند رفتار وکردار وگفتار کورش را ارج نهد.

      یادش گرامی باد وافتخار چنین بزرگی همواره نسیب ایرانیان باد

 

نوشته شده در جمعه 1389/08/07ساعت 2:33 توسط بابک|

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم

 که سالها به اجبار خواهیم خفت

دکتر شریعتی

نوشته شده در سه شنبه 1389/08/04ساعت 0:7 توسط بابک|

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

 اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

 

نوشته شده در جمعه 1389/07/30ساعت 1:20 توسط بابک|


آخرين مطالب
» عشق چیست؟؟؟؟؟؟
»
» اهل کاشانم....
» مجنون و عارف
»
»
» شب است:
» عشق به توصیفات مختلف
» بدانیم
» روزت مبارک ای پدر
Design By : Pars Skin


جاوا اسكریپت